Monday, April 30, 2007
age, not a firendly number
من تازه امروز فهمیدم که بابام یک ماه دیگه ۶۰ سالش میشه
خیلی ترسناکه نه؟
من یادمه مادربزرگ پدربزرگ ها ۶۰ سالشون بود
به مامانم میگم یک کاری بکنین قبل از اینکه بیفتین بمیرین
میگه از درخت بریم بالا؟ بعد میفتیم پامون میشکنه
!!!
Only in 4 months
برای عدم ریزش موهایش، دکتر گفته بوده قرص ضد بارداری بخوره (برای بالانس کردن هورمون هاش)
از عوارض این قرص احتمال ۱ در ۱۰۰،۰۰۰بوده که سکته کنه . و اون احتمال براش پیش اومده
.ازش میپرسم خیلی احساس اسپشیال بودن میکنی؟
پروازش رو جوری میگیره که رفتنی بره سویس پیش دوست پسرش با هم برن ایران، در نتیجه برگشتن هم مجبون میشه ۲ روز توی سویس توقف داشته باشه، با اینکه دوست پسرش ایران مونده بوده اما کلید خونه رو بهش میده . همونجا سکته میکنه، توی کشوری که نه زبونشون رو بلد بوده، نه بیمه داشته، نه کسی رو میشناخته نه آدرس بلد بوده.
میگه: حالم که بد شد دنبال شماره اورزانس میگشتم، شماره رو پیدا نکردم اما شماره پلیس روی تلفن بود، زنگ زدم به پلیس، پلیسی که باهاشون صحبت میکردم هیچ کدوم انگلیسی بلد نبودند، رفتم در خونه همسایه میگم میشه به پلیس بگین یه آمبولانس بفرسته برای من؟
میگه قبل از اینکه بریم ایران با دوست پسرم قرار ازدواج گذاشته بودیم، بعد که رفتیم ایران خانواده اش مخالفت کردند. الانم که از هم
جدا شدیم.
یادمه قبل ازاینکه بره با چه شور و شوقی از عشقش به دوست پسرش حرف میزد. با خودم فکر میکنم که خوبه پسره دانشجوی دکتراست و داره تنها توی سویس زندگی میکنه،
یادمه قبل ازاینکه بره با چه شور و شوقی از عشقش به دوست پسرش حرف میزد. با خودم فکر میکنم که خوبه پسره دانشجوی دکتراست و داره تنها توی سویس زندگی میکنه،
بهش لبخند میزنم و میگم نگران نباش فقط ۲۴ سالته، تازه اول جونیته
Sunday, April 29, 2007
خيلی دوستش دارم
بخصوص وقتی ميبينم حرفی که بهش ميزنم براش مهمه و برای حرفم ارزش قايله و کاری را که می خواهم رو انجام ميده
شايد برام انجام دادن اون کار خاص اونقدر مهم نباشه به نسبت اينکه برام مهمه که برای حرفم ارزش قايله و چيزی رو که خواستم انجام داده، به خوصوص که براش می دونم آسون هم نيست
هرچند ته دلم دوباره شک ميکنم که نکنه فقط اين کار رو داره انجام ميده فقط برای اينکه من خواسته ام، (برای اينکه از شر حرفهای من خلاص بشه داره انجام ميده) به جای اينکه خودش هم از ته دل بخواهد انجام بده.
نميدونم که راحت ميشم از شر مشکوک بودنم به همه چيز و پيچوندن همه چيز تا جاييکه يه مسبب منفی توش پيدا کنم
فکر کنم يکی از اساس يک رابطه و دوامش اینه که طرفین برای خواسته های همدیگر اهمیت قایل بشن. و وقتی بشنوند که فلان چیز برات مهمه، به جای اینکه بگن: من همینم که میبینی،/ یا نمی خوای برو با فلانی که اینجوریه، /یا خب به من چه، /یا ...میگن: باشه
عزیزم، ببخشید اگر ناراحتت کردم
نمی دونم که این روند تا کی ادامه ممکنه داشته باشه، اما خیلی خوشحالم که الان توی بعضی مواردکه امکانش رو داره اینجوری
برخورد میکنه....
پ.ن فکر نمیکردم توی زندگیم آدمی رو ببینم که از من با ادب تر باشه،
در این ۳ ماه که تمام وقت مفید روزها رو با هم هستیم (نه حالا فکر کنید تنهایی ها!)، یه بار بهش گفتم گوساله، که کلی بهش بر خورد، و منم برای اینکه مجبور نشم معذرت خواهی کنم،مجبور شدم کلی در رابطه با فواید گوساله براش سخنرانی کنم!
فکر کنم ۲-۳ بار هم به درو دیوار یه چیزی گفتم!
فکر کنم این رکورد فوق الاده (؟؟؟) معرکه ایه. با این حال معتقده که باید در عصبانیت مواظب کلماتی که به در و دیوار میگم باشم و حرفهای زشتی رو که میزنم کنترل کنم!!!
Labels: Another Chapter in Life
Thursday, April 19, 2007
and
I failed my life
Life is so beautiful, and it was so beautiful for me,
but i don't know why I don't care for my life, do not deserve its beauty.
Comments-[ comments.]
I failed my life
Life is so beautiful, and it was so beautiful for me,
but i don't know why I don't care for my life, do not deserve its beauty.
Sunday, April 15, 2007
Gossip
In Persian party:
Some one: hey I've heard you've got engaged
me: Me? To whom? I hope you've heard about handsome cute guy!
Comments-[ comments.]
Some one: hey I've heard you've got engaged
me: Me? To whom? I hope you've heard about handsome cute guy!
Labels: Another Chapter in Life
Have you ever done some thing, that you used to think that is the most disgusting thing to do, and you thought you would never going to do that?
and then after, you don't even feel bad,
as long as you don't think about it. and even when you think about it, you come up with some reasoning that makes it ok.
But the thing bothering you so much is you did some thing, you beleived is the most disgusting thing to do and you would never do it.
Comments-[ comments.]
and then after, you don't even feel bad,
as long as you don't think about it. and even when you think about it, you come up with some reasoning that makes it ok.
But the thing bothering you so much is you did some thing, you beleived is the most disgusting thing to do and you would never do it.
Labels: Another Chapter in Life
- 02/2003
- 03/2003
- 04/2003
- 05/2003
- 06/2003
- 07/2003
- 08/2003
- 09/2003
- 10/2003
- 11/2003
- 12/2003
- 01/2004
- 02/2004
- 03/2004
- 04/2004
- 05/2004
- 06/2004
- 07/2004
- 08/2004
- 09/2004
- 10/2004
- 11/2004
- 12/2004
- 01/2005
- 02/2005
- 03/2005
- 04/2005
- 05/2005
- 06/2005
- 07/2005
- 08/2005
- 09/2005
- 10/2005
- 11/2005
- 12/2005
- 01/2006
- 02/2006
- 03/2006
- 04/2006
- 05/2006
- 06/2006
- 07/2006
- 08/2006
- 09/2006
- 10/2006
- 11/2006
- 01/2007
- 02/2007
- 04/2007
- 05/2007
- 06/2007
- 07/2007
- 08/2007
- 11/2007
- 01/2008
- 02/2008
- 03/2008
- 04/2008
- 05/2008
- 01/2009
- 03/2009
- 04/2009
- 05/2009
- 06/2009
- 07/2009
- 08/2009
- 09/2009
- 11/2009
- 02/2010
- 03/2010
- 08/2010
- 11/2010
- 01/2011
- 03/2011
- 04/2011
- 06/2011
- 11/2011
- 10/2012
- 02/2013